Wednesday, July 04, 2007

يادم است وقتي بچه بودم همه خارج براي من يک كشور بود. بزرگتر که شدم فهميدم که خارج بيش از يک كشور است. بعدها که همه اش از غرب و تمدن اون مي شنيدم باز هم فکر مي كردم که غرب همش مثل هم است و همه چيز اون بد است. اين بار حتي بزرگ هم که شدم متوجه اين نشدم تا سه سال پيش که از ايران آمدم بيرون. تجربه زندگي خارج بهم نشان داد که حتي در داخل اون چيزي که ما به اسم غرب ميشناسيم کلي اختلاف است. فهميدم که حتي اينجا هم اروپایي ها که ما به عنوان مظهر غرب مي شناسيم خودشون از امريکا نالان هستند. فهميدم که بين شمال و مرکز اروپا کلي تفاوت فرهنگي است. ديدم که مساله قومي و يارکشي قومي حتي داخل اتحاديه هنوز يک چالش بزرگ است. ديدم همونجوري که ما غرب را به عنوان يک كشور و فرهنگ مي بينيم غربيها هم به کل مسلمانان به يک چشم نگاه مي كنند. اين ايده ممکن است در برخورد شخصي خودش را نشان ندهد ولي به سرعت دارد تبدیل به يک روح جمعي می شود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, June 29, 2007

برگشت؟

فرصتي شد که دوباره به خونه قديمي برگردم. دلتنگي براي اينجا و يافتن اين نرم افزار که دیگر مانع از تنبلی ام می شد هر دو تاثيرگذار بوده. خوب تو اين يک سال اتفاقات زيادي افتاد. مهمترين اون ازدواجم بود که باعث شد در سردترين ماه سال گرمترين اتفاق زندگيم را تجربه کنم

پي نوشت بايد موقتاً اسم اين وبلاگ را از فنلاندنامه به هلندنامه تغیير بدم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, October 31, 2006

من هنوز هستم

تاریخ وبلاگ نشان می دهد که آخرین بار 5 ماه پیش اینجا به روز شده. راستش داشتم یواش یواش فراموش می کردم که وبلاگی دارم و اگر پیام اعتراض امیر نبود شاید این اتفاق هم پیش می آمد. تو این چند وقته اتفاقات زیادی برام افتاد. . بعضی هاش خیلی خوب و بعضی هاش هم که حسابی حال گیرنده
اول از همه این که امسال یک ماه به خودم مرخصی دادم و رفتم ولایت تا کمی از آفتاب و گرمای مطبوع ( 40 درجه) ولایت استفاده بکنم. من که به اسم مرخصی آمدم ایران ولی فکر کنم تنها آن یک روزی که با محمد رفتیم دارآباد و یک روز دیگر که با سعید، رضا و حسن رفتیم باغ جمشیدیه در اختیار بودم (این یک اصطلاحی است که آنهایی که رفتند سربازی زاید شنیده اند) یک کلاس فشرده آزمایشگاه خواص سیالات نفتی (مجید جات خالی که ببینی چه چیزی ارائه کردم) بعدش هم یک سمینار تو پژوهشگاه و کارهای پروژه خودم و از این حرفها همه وقتم را گرفت. وقتی داشتم از فنلاند می آمدم به ماریانه گفتم من اینجا خیلی سرم خلوتر است و یکبار فکر نکنی که من می رم ایران یک ماه تعطیلات
و داستان ارائه آزمایشگاه
به هر حال بعد از 2 سال من دوباره برگشتم دانشگاه شریف. اولین چیزی که نظرم را جلب کرده رشد نمایی تعداد کارمندان دانشکده بود. می تونم بگم که برای هر کاری دیگر حداقل یک کارشناس بود. روز اول وقتی این را دیدم کلی خوشحال شدم با خودم گفتم که بالاخره دوران رشد و توسعه در دانشکده ما هم رسیده. ولی خوب دوسال زندگی کردن در بلاد فرنگ از یادم برده بود که جماعت ایرانی چه جوری هستند. و حالا ماجرا فکر کنید که یک آقایی حس مسئولیت پذیریش گل می کند واظهار تمایل می کند که یک آزمایشگاهی را که در طول دوره ای که تو دانشگاه بوده مسوئلش بوده ارائه کند. برای اینکه همه چیز هم خوب پیش برود از مدتها قبل با ایمیل مکاتبه می کند و هماهنگی های لازم را می کند. فردای روزی هم که می رسد ایران هر چند حسابی خسته است ولی چون قول داده می رود دانشگاه تا کار را شروع کند. ساعت 10 صبح قدمهاش محکم و دلش هم قرص که کارها به خوبی پیش می رود. حالا دو تا سکانس بریم جلو. ساعت دوازده شده است. همون آقا مبهوت وارد آزمایشگاه شده است. همه چیز پوشیده از خاک است. انگار که سالها است که کسی وارد اینجا نشده است. کلید را می چرخاند وارد انبار آزماشگاه می شود. خاک روی وسایل به سرفه اش می اندازد. به روی خودش نمی آورد و دوباره کارتنها و قفسه ها را می گردد
ولی از 3 سری کپی که از مدارک و دستور کارهای دستگاه گرفته بود الان هیچ خبری نیست. متعجب می شود چه جوری امکان دارد که 12 زونکن حجیم به یکباره گم شده باشد. نه حتماً جایی مانده و هنوز منتقل نکرده اند
سکانس بعد ساعت الان یک و نیم است و کارمندان در حال ترک دانشگاه. فرد اول قصه هنوز دارد دنبال زونکنها می گردد . از مسئول آزمایشگاه ، از کارشناس آن و حتی مستخدم معروف طبقه چهار می پرسد ولی
هیچکی آنها را ندیده است. دوربین جلوتر می رود و روی صورت غرق در تفکر فرد مورد نظر می ایستد حالا من چکار کنم. جه جوری این دستگاه را راه بیندازم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, June 29, 2006

چوب حراج به اموال عتیقه ایرانی

خبر تقریباً کوتاه بود و لابه لای اخبار قیمت نفت ، عروسی نیکول کیدمن و حمله اسراییل به غزه تقریباً گم شده بود.ولی متن خبر از بقیه خبرها داغتر بود. دادگاهی در آمریکا حکم داده که اشیا قدیمی و عتیقه ایران که در دانشگاه شیکاگو به امانت بوده به عنوان غرامت به کسانی که در بمب گذاریهای توسط حماس کشته شده اند پرداخت شود
من که از حقوق ومسائل حقوقی چیزی سر در نمی آورم ولی حداقل می فهم که این اشیا نه متعلق به دولت بلکه متعلق به همه ملت ایران و همه ایرانی ها است. حالا دادگاه با چه استدلالی این اشیا را متعلق به دولت حساب کرده من نمی دانم. از 2 ساعت پیش که این خبر را روی سایت بی بی سی دیدم کلاً فکرم مشغول شده. مثل اینکه خارج از ایران که باشی دغدغه ات نسبت به ایران و تمام مسایل مربوط به آن بیشتر می شود. برای خود من این اشیا نمادی از ارتباط ما با گذشتگانمان، ارتباط ما با تاریخمان و نمادی از فرهنگ ما بود که به همین راحتی از دستمان می رود. نمی دانم شاید گفتنش ساده باشد ولی آیا در بین این جماعت تحصیلکرده ایرانی که در خارج هستند به خصوص آنهایی که در آمریکا هستند حتی یک وکیل نیست که به نمایندگی از ملت بخواهد دفاعی انجام بدهد. آیا حتی یک انجمن غیر دولتی تو آمریکا نیست که پیگیر این موضوع شود؟ حتی یکی؟؟؟؟؟؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, May 28, 2006

یورو ویژن

هفته پِش فنلاند برای اولین بار برنده مسابقه یورو ويژن شد. این یک مسابقه ای است که هر ساله در اروپا برگزار می شود و بهترین گروه موسیقی و یا خواننده را از بین کشورهای شرکت کننده انتخاب می کنند. مسابقه چند مرحله دارد و در هر مرحله نحوه امتیاز دهی بر اساس پیغامهای تلفنی و یا متنی شرکت کنند گان است. شرکت کننده ها نمی توانند به گروهی که از کشور خودشان میاید رای دهند . امسال گروه لردی برنده این مسابقه شد و بیشترین امتیاز را در تاریخ یوروویژن به دست آورد. چیز جالبی که در این گروه است نحوه لباس پوشیدن آنها است که ماسک و لباس شیاطین را استفاده می کنند. اصل این گروه از رووانمیری در فنلاند است و آهنگهایی هم که می خونند به زبان انگلیسی است. این گروه هیچ وقت بدون ماسک مصاحبه نمی کنند . جالب است بعد از اینکه نتیجه مسابقه را اعلام کردند یکی از خبرنگاران از لرد، رییس گروه پرسید: می شود ماسکتان را بردارید تا من صورتتان را ببینم آن هم جواب داده یود کدوم ماسک؟
روز جمعه مراسم تقدیر از این گروه تو هلسینکی بود. من برای اولین بار در طول این 2 سال دیدم که بیش از 500 نفر فنلاندی یک جا جمع شده اند. برنامه در کنار بندر گاه بود و خیابان های منتهی به آن پر از جمعیت بود چیزی که به ندرت در فنلاند اتفاق می افتد. در ادامه برنامه خانم ریس جمهور کلید طلایی شهر را به این گروه تقدیم کرد و بعد از چند اجرای آهنگ توسط گروه لردی برنامه خاتمه پیدا کرد. جماعت فنلاندی کلی خوشحال بودند که تو یک رقابت اروپایی تونسته اند گل بکارند و برای اولین بار و با بیشترین امتیاز برنده شوند

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, May 04, 2006

یک دوست هندی

عکس بالا آرجون دوست هندی من است این عکس را در برنامه فرهنگی شبه قاره گرفته ام. در پشت آرجون در سمت راست پرچم پاکستان و در سمت چپ پرچم هندوستان دیده می شود. با اینکه پاکستان یک بیست و پنجم هند مساحت دارد ولی پرچمی که اینجا بود به اندازه ده برابر پرچم هند بود. هندیها حتی در پرچمشان هم تنوع فرهنگی شان را نشان داده اند. در حالیکه تو پرچم پاکستان این مذهب بوده که بیشتر خودش را نشان داده است. بنابر صحبت ارائه کننده رنگ سبز که زمینه اصلی پرچم است نشانگر اسلام است. البته رنگ سبز اون با رنگ سبز پرچم ما یا عربستان تفاوت دارد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, May 02, 2006

کوتا


عکس بالا را هفته پیش در اولو گرفتم. به زبان فنلاندی به این نوع خانه ها کوتا می گویند .این نوع خانه ها مخصوص نواحی شمال فنلاند یعنی لاپلند است. مشخصه اصلی آنها داشتن سقف شيروانی بلند که تا زمین ادامه پیدا می کند و همچنین نداشتن دیوار است. البته تو عکس بالا خانه یک دیواری با ارتفاع کم دارد. در وسط خانه هم یک قسمت برای آتش درست کردن به منظور گرم کردن خانه و غذا پختن در نظر گرفته اند. مصالح اصلی ساخت این گونه خونه ها چوب درختهای جنگلی می باشد که به شکل الواری و در اندازه های متفاوت استفاده می شود

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin