تاریخ وبلاگ نشان می دهد که آخرین بار 5 ماه پیش اینجا به روز شده. راستش داشتم یواش یواش فراموش می کردم که وبلاگی دارم و اگر پیام اعتراض امیر نبود شاید این اتفاق هم پیش می آمد. تو این چند وقته اتفاقات زیادی برام افتاد. . بعضی هاش خیلی خوب و بعضی هاش هم که حسابی حال گیرنده
اول از همه این که امسال یک ماه به خودم مرخصی دادم و رفتم ولایت تا کمی از آفتاب و گرمای مطبوع ( 40 درجه) ولایت استفاده بکنم. من که به اسم مرخصی آمدم ایران ولی فکر کنم تنها آن یک روزی که با محمد رفتیم دارآباد و یک روز دیگر که با سعید، رضا و حسن رفتیم باغ جمشیدیه در اختیار بودم (این یک اصطلاحی است که آنهایی که رفتند سربازی زاید شنیده اند) یک کلاس فشرده آزمایشگاه خواص سیالات نفتی (مجید جات خالی که ببینی چه چیزی ارائه کردم) بعدش هم یک سمینار تو پژوهشگاه و کارهای پروژه خودم و از این حرفها همه وقتم را گرفت. وقتی داشتم از فنلاند می آمدم به ماریانه گفتم من اینجا خیلی سرم خلوتر است و یکبار فکر نکنی که من می رم ایران یک ماه تعطیلات
و داستان ارائه آزمایشگاه
به هر حال بعد از 2 سال من دوباره برگشتم دانشگاه شریف. اولین چیزی که نظرم را جلب کرده رشد نمایی تعداد کارمندان دانشکده بود. می تونم بگم که برای هر کاری دیگر حداقل یک کارشناس بود. روز اول وقتی این را دیدم کلی خوشحال شدم با خودم گفتم که بالاخره دوران رشد و توسعه در دانشکده ما هم رسیده. ولی خوب دوسال زندگی کردن در بلاد فرنگ از یادم برده بود که جماعت ایرانی چه جوری هستند. و حالا ماجرا فکر کنید که یک آقایی حس مسئولیت پذیریش گل می کند واظهار تمایل می کند که یک آزمایشگاهی را که در طول دوره ای که تو دانشگاه بوده مسوئلش بوده ارائه کند. برای اینکه همه چیز هم خوب پیش برود از مدتها قبل با ایمیل مکاتبه می کند و هماهنگی های لازم را می کند. فردای روزی هم که می رسد ایران هر چند حسابی خسته است ولی چون قول داده می رود دانشگاه تا کار را شروع کند. ساعت 10 صبح قدمهاش محکم و دلش هم قرص که کارها به خوبی پیش می رود. حالا دو تا سکانس بریم جلو. ساعت دوازده شده است. همون آقا مبهوت وارد آزمایشگاه شده است. همه چیز پوشیده از خاک است. انگار که سالها است که کسی وارد اینجا نشده است. کلید را می چرخاند وارد انبار آزماشگاه می شود. خاک روی وسایل به سرفه اش می اندازد. به روی خودش نمی آورد و دوباره کارتنها و قفسه ها را می گردد
ولی از 3 سری کپی که از مدارک و دستور کارهای دستگاه گرفته بود الان هیچ خبری نیست. متعجب می شود چه جوری امکان دارد که 12 زونکن حجیم به یکباره گم شده باشد. نه حتماً جایی مانده و هنوز منتقل نکرده اند
سکانس بعد ساعت الان یک و نیم است و کارمندان در حال ترک دانشگاه. فرد اول قصه هنوز دارد دنبال زونکنها می گردد . از مسئول آزمایشگاه ، از کارشناس آن و حتی مستخدم معروف طبقه چهار می پرسد ولی
هیچکی آنها را ندیده است. دوربین جلوتر می رود و روی صورت غرق در تفکر فرد مورد نظر می ایستد حالا من چکار کنم. جه جوری این دستگاه را راه بیندازم