Sunday, March 27, 2005

خاطره

بعضی موقعها دل آدم اینجا بد جوری می گیرد،مثل دیشب که بهار دلکش شجریان را می شنیدم. یادش به خیر آن موقعها توی کوه این شعر را می خوندیم. برای چند لحظه ای حسابی رقتم نوی فکر. خیلی وقت است ازت خبری ندارم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انتظار

امروز هم به انتظاری جانکاه گذشت. خیلی وقت است که منتظر هستم ولی باز هم هیچ
فردا چی ؟ باز هم باید به انتظار بنشینم؟


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, March 20, 2005

آغاز

سلام

راستش از خیلی وقت پیش به دنبال درست کردن یک وبلاگ بودم . خیلی دوست داشتم تجربیاتی که اینحا به دست می آورم را با بقیه بگم و نظرات آنها را هم بدونم. برای همین اسم وبلاگ را گذاشتم فنلاند نامه . تصمیم دارم اگر مشکلی پیش نیاید خاطرات را به صورت مرتب بنویسم.
با امید شروع کردم و با امید هم پیش می روم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز آخر

امروز روز آخر سال 1383 است. چفدر زود گذ شت . انگار همین دیروز بود که رضا داشت برنامه می چید برای آبشار شوی و حالا یک سال گذشته است. چقدر سریع

راستی چرا برای ما این روز آخر سال این قدرمهم می شد ؟
جز این است که از پیوستگی روزها خسته می شویم و دنبال یک مفری می گردیم که این یکنواختی را حداقل برای روزی از یبن ببریم وبه خودمان بباورانیم که فردا روز دیگری می شود؟





مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, March 19, 2005

روزهای آخر سال

نزدیک آخر سال هستیم اینجا هم یک جورهایی حال و هوای سال نو را پیدا کرده است شاید به خاطر اخباری است که از ایران می رسد یا تقارن نسبی آن با عید پاک و تعطیلات آن باشد که حال و هوای سال نو را ایجاد می کند. به هر حال امسال اولین سالی است که خارج از ایران سال نو را جشن می گیرم. تجربه خوبی است، یک جورهایی با حال و هوای ایرانیهای اینجا هم آشنا می شوم .
یک مساله ای که تو این چند وقتی که اینجا هستم برایم خیلی جالب بود این بود که مراسم و سنن ایران اینجا اهمیت بیشتری پیدا می کند و حتی خود ما سعی می کنیم که تمام مراسم را تا جایی که امکان دارد به جا بیاوریم.
من در مورد دلایلش یک مقداری فکر کردم و به نظرم ممکن است به خاطر این باشد که هنوز نتوانستیم با فرهنگ اینجا کنار بیاییم و با این کار می خواهیم یک جوری هویت خودمان را حفظ کنیم .

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin