Sunday, May 29, 2005

یک تصویر سیاه

امروز عصر تلویزیون داشت یک برنامه مستند در مورد زنان جنوبی ایران نشان می داد. یک فیلم به تمام معنا سیاه. فیلمی که به نظر می رسید کارگردان و تهیه کننده اش فقط مخصوص این ور ساخته بودند. از الان تا یک چند وقت باز هم این تصیر سیاه ارز ایران برای اینها ملکه می شد. نمی دانم چرا این تهیه کننده ها و کارگردانها فقط علاقه به نشان دادن تصویرهای سیاه از ایران دارند. مگر فقط بدبختی تو مملکت است؟
من مخالف نشان دادن واقعیتها نیستم ولی چرا اینجوری؟ اینجوری که تنها ذهنیتها را بدتر و بدتر می کنیم شاید تا زمانی که این ور نباشی نمی فهمی یک فیلم سیاه یعنی چی؟ شاید دیدن این فیلم توی ایران برام جالب می بود ولی اینجا جز بدتر کردن تصویر ماها هیچ کمکی به ما نمی کند. نمی دانم انگیزه کارگردان فیلم و تهیه کننده برای تهیه یک همچین فیلمی چی بوده ولی می توانم بگم اینجا تصویری خیلی بدی از کارگردان تو ذهنمان ایجاد شده واقعاً بعضی از ما ها بیشتر از خارجی ها به مملکتمان ضرر می زنیم. این آقای کارگردان هم نمونه ای از آنها است اسم آین آقای کارگردان و تهیه کننده هم مهرداد اسکویی بود. این را می نویسم برای اینکه شاید یک روزی به دستش برسد و بدوند که آگاهانه چه ضرری به مملکت زده است

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

كار

کاریکاتوری که گذاشته ام یک جوری شرح حال پکا ، همکارم تو دانشگاه است. یک جورهایی از کار کردن خوشش نمی آید و دوست دارد وقتش بیشتر مال خودش باشد تا اینکه بیاید کار بکند. جز اولین فنلاندیهایست که می بینم تمام 8 ساعت روز را کار نمی کند. یک جورهایی شبیه ایرانی ها است بر خلاف ایران که ساعت مفید کاری به 10 دقیقه در روز می رسد اینجا بیش از 6 ساعت کاری مفید تو روز دارند. هر وقت که به هر قسمت سربزنی یک نفر است که جوابت را بده حتی موقع ناهار و از همه جالبتر توی قسمتهایی است که چند نفربا هم کار می کنند همه به کار هم وارد هستند و می توانند وقتی بقیه نیستند کارها را انجام بدند. اینها یک قسمت کوچیکی از تفاوتی است که بین سیستم اداری اینجا با ایران است. خودم به شخصه اعتقاد دارم که سیستم بد اداری ما توی ایران خود یکی از دلایل مهم عقب افتادن و جلو نرفتن است. باز هم در مورد تفاوتها می نویسم
چند روز پیش حسن برای من کامنت گذاشته بود . فکر نمی کردم آن هم وبلاگ من را بخوند ولی خوب اشتباه فکر کرده بودم. حسن از آن بچه هایی است که هوش و پشتکار را با هم دارند. من یک دو سالی با هاش هم اتاق بودم. خودم تا به حال کسی را ندیده بودم که این دو تا خصلت را با هم داشته باشد و حسن برام یک استثنا بود. به هر حال یک سرمایه است برای مملکت. خوشحالم از اینکه امسال درسش تمام می شد و بر می گردد ولی خدا کند دلزده نشد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, May 27, 2005


bedon sharh ! Posted by Hello

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, May 22, 2005


ghorob daryache Posted by Hello

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک روز آفتابی

بالاخره بعد از چند هفته امروز یک یکشنه گرم و آفتابی داریم. جون می دهد برای دوچرخه سواری
موقع دوچرخه سواری تو جنگل و یا کنار دریاچه حس خیلی خوبی بهم دست می دهد. یک جور احساس سبکی و راحتی. همون حسی که توی کوه و طبیعت توی ایران بود ولی آنجا باید از شهر می زدیم بیرون ولی اینجا، با صد متر پیاده روی می ریم توی دل طبیعت. من که اینجا را به بهترین شهر اروپا با آن همه جذبه اش ترجیح می دهم. اگر توی ایران نگشته بودم می گفتم اینجا بهترین نقطه زمین است ولی خوب، خودم هم می دانم و دیدم که جاهایی بهتر از این هم تو ایران است ولی خوب بدون امکانات اینجا. اگر فقط یک مقداری از امکانات اینجا ایران بود شاید خیلی از آدم پولدارها می ماندند ایران و تعطیلات خودشان را همونجا می گذراندند ولی خوب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, May 16, 2005


ãѐ ÇíÇä ˜ÈæÊÑ äíÓÊ Posted by Hello

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به یاد شهرام


هفته پیش مراسم سالگرد شهرام بود چقدر زود یک سال گذشت. یادش به خیر آخرین باری که دیدمش فروردین پارسال بود تو آبشار شوی. یک کوله نو خریده بود و طبق معمول تا یک سر وگردن از خودش بیشتر بارش کرده بود. شاید اگر آن موقع میدانستم که این آخرین باره که می بینمش شاید باهاش مهربانتر می بودم ولی خوب تو این دنیا هیچ وقت نمی توانی آینده را پیش بینی کنی. موقعی که خبر فوتش را بهم دادند باورم نشد. حتی آن موقعی هم که رفتم بجنورد باز هم باورم نشد و تازه چند ماه بعد بود که یک جوری رفتنش را باورم شده بود. یادش به خیر الان تصویری که ازش تو ذهنم مونده آن عکسی است که آرش با موبایل گرفته .یک تی شرت آبی و چهره خندان. بچه های گروه این عکس را بزرگ کرده بودند و سر مزارش هم برده بودند. یادش به خیر و خدایش بیامرزدش

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, May 14, 2005


GOL Posted by Hello

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, May 13, 2005

ماهيگيري

باز هم هوا ابری شده نمی دانم این هوا به پاییز بیشتر شبیه است تا بهار، من هم بی حوصله و دلگیر نشستم تو خانه. باید بی خیال چت می شدم و با حسن می رفتم ماهیگیری . حداقل اینجوری یک هوایی هم می خوردم. این دو روز قبل که همه بعدازظهرم صرف ماهیگیری شد. خیلی جالب بود پریروز برای اولین بار رفتم ماهیگیری. هوا بارونی بود و باد تندی هم روی دریاچه می آمد ولی خوب ما با اصرار حسن رفتیم ماهیگیری. قلابی هم که تازه خریده بودم آورده بودم. من که امیدی به گرفتن ماهی نداشتم و همینجوری بیشتر برای قایق سواری آمده بودم. ولی خوب بعد از یک خورده قایق سواری قلاب هم انداختیم. همینجوری که داشتم با حسن و امیر صحبت می کردم دیدم قلابم سفت شده. اول خیال کردم مال حرکت قایق است و داشتم نخ را جمع می کردم ولی دیدم نه بابا این سفتر از آن است که مال قایق باشد. کلی ذوق کرده بودیم و سریع قلاب را جمع کردم. نزدیکهای قایق ماهی را دیدم. عجب ماهیی بود . حداقل 8 تا 9کیلو بود و طولش هم به نیم متر می رسید. ولی خوب تا نزدیک قایق که آوردیم نخ قلاب پاره شد. وای که سه تایی چه آهی کشیدیم. ماهی که هیچی قلاب را هم از دست دادیم. فرداش رفتیم شهر و کلی وسایلمان را تکمیل کردیم به این امید که دیگه این دفعه کلی ماهی می گیریم. ولی خوب دیگه این دفعه ماهی ها زرنگتر از ما شده بودند.این هم خاطره من از اولین تجربه ماهیگیری ام

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, May 08, 2005

شصتمین سالگرد

امروز شصمتین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم بود. تو خیلی از کشورهای اروپایی برنامه های مخصوصی گذاشته اند ولی اینجا زیاد خبری نیست و فقط پرچمها را بالا برده اند.
با اینکه حدود 60 سال از جنگ می گذرد ولی می شد بعضی از اثراتش را هنوز اینجا دید. مثلاً سنگهایی که برای جلوگیری از حرکت تانکهای روسی گذاشته اند هنوز هست و یا پناهگاههایی که درست کرده اند و از همه جالبتر آژیر اعلام خطر هوایی تو دانشگاه هست که هفته ای یکبارهم چک می شد.
تو زمان جنگ اینجا به خاطر هم مرز بودنش با روسیه یکی از مناطق مهم جنگی بوده که تعداد زیاد کشته شدگان آن را تایید می کند.
کشته شدگان جنگ هم تو پارک مرکزی شهر دفن شده اند که من همین جوری یک آماری گرفتم بیش از چند هزار نفر بوده اند. برای آنها یک بنای یادبود درست کرده اند که اسامی همه کشته شدگان روش نوشته شده است. معمولاً تو مراسم مختلف هم دسته گلهایی پای بنای یادبود می گذارند.


با امروز:
به امید فردا روزمان را شب می کنیم و هیچوقت یادمان نمی ماند که فردا همین امروز است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, May 06, 2005

wappu day


بعد از یک هفته بالاخره امروز یک فرصتی پیدا کردم که به سراغ وبلاگ بیام. بالاخره تو این هفته گزارش درسم را تحویل دادم و خیالم تا یک حد زیادی راحت شد.فکر کنم از این به بعد بتوانم بیشتر اینجا وقت بذارم.

این هفته ، یک هفته مخصوصی برای بچه های فنلاندی
بود که به قول بعضی از بچه ها مهمترین روز توی زندگی یک دانشجو ست WAPPU DAY
روز اول می که روز کارگر هم است اینها به عنوان یک مراسم دانشجویی جشن می گیرند. من و هادی و مرضیه یک سر رفتیم. یک قسمتی که ما بودیم اجرای موسیقی فنلاندی بود که گروههای دانشجویی اجرا می کردند . ما یک ساعتی آنجا بودیم ، چون چیزی از موسیقی شان سر در نمی آوردیم و از یک طرفی هوا هم سرد شده بود بی خیال شدیم و آمدیم خونه.ولی خودشون مثل اینکه تا نزدیکیهای صبح آنجا بوده اند.
فرداش هم که یک مراسمی توی شهر داشتند و بچه های سال اول را می انداختند تو آب دریاچه. ولی خوب ما چون ساعتش را عوضی فهمیده بودیم این را هم از دست دادیم.
هادی یک چند تا عکس گرفته و قرار است برای من بفرستد . به دستم رسید می ذارم روی سایت
هرگز نمی توان کسی را وادار به دو کار کرد
عشق ورزیدن
صادق بودن

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin