Monday, July 25, 2005

زندگی برای همه

یک چیز جالب که من اینجا دیدم اهمیت قائل شدن برای شهروندان معلول است. ایده اصلی این است که یک فرد معلول هم حق دارد همانند یک آدم سالم از همه امکانات برخوردار باشد. به عنوان مثال تو قطار یک سری صندلی مخصوص اونها است ، ورودی واگن را هم یک جور تنظیم می شد که راحت ویلچر می توند سوار بشد، تو واگنهای معمولی هم شماره صندلی ها را با بریل هم نوشته اند، چراغهای عابر پیاده از نوع صدا دار است، توی قسمتهای عمومی حتماً یک دستشویی مخصوص معلولین است و یا تو دانشگاه راهروهای اصلی را جوری طراحی کرده اند که با ویلچر راحت می توان رفت. خوب حالا این را با ایران مقایسه کنید امکاناتی که برای یک فرد معلول است در حد صفر است خوب همین باعث می شد که یک بخشی از جامعه که قابلیت کار کردن و بازدهی دارد به راحتی حذف بشد و به صورت سربار جامعه در بیایید در حالیکه توانایی کار کردن و فعالیت دارد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, July 20, 2005

تنبلی


یک حس مثل روزهای قبل از تعطیلی عید دارم. دارم همه کارها را می ذارم برای بعد از تعطیلات، هنوز نتونسته ام مثل فنلاندیها فکرکنم. موقع کار، کار و موقع تعطیلی ، تعطیلی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, July 18, 2005


Finish Sauna Posted by Picasa

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, July 13, 2005

سونا

یکی از عادتهای جالب فنلاندیها رفتن به سونا است .اینقدر به آن عادت کرده اند که نمی توانند بدون آن زندگی کنند و به قول یکی از بچه های فنلاندی اصلاً سونا شده یک نماد فرهنگی فنلاند. تو هر خونه و یا مجتمع مسکونی و حتی تو کشتی حداقل یک سونا وجود دارد بعضی ها هم که خیلی طالب هستند نوع سیارش را هم دارند. بعضی ها که حرفه ای تر هستند توی سونای خشک برای دمای سونا و تو سونا دود برای زمان موندن با هم کرکری دارند
ولی انصافاً توی سرمای زمستون اینجا سونا خیلی می چسبد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, July 10, 2005

برگشت

چه لذتی دارد برگشت به خانه

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, July 07, 2005


yeki az sotonhai kakh Apadana dar moze Louvre Posted by Picasa

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, July 06, 2005

خالی شدن

همیشه وقتی که به یک مشکل بر می خوریم و یا بد جوری شکست می خوریم سعی می کنیم کمتر از خودمون مایه بذاریم و سعی می کنیم که تمامی کاسه و کوزه ها را سر یک نفر دیگر بشکنیم و حالا این فرد کی است؟ مطمئناً کسی که یک خورده ازش دلخوری داریم و یا همچین زیاد ازش خوشمون نمی آد بهترین گزینه است. وقتی که طرف را پیدا کردیم همچین می کوبیمش که خالی تر از همیشه بشیم. حالا اگر طرف مقابل هم یک آدم ساکت و مظلوم باشد جلوی ما در نمی آید ما هم که اینجوری می بینیم همه چیز را حتی بی ربط ترین مشکلاتمان را سر آن خالی می کنیم و سعی می کنیم این کار را هم به بهترین شکل انجام بدیم. حالا اگر بعد از چند روز سرخوردگیمان خوب شد این قدر به خودمان حق می دیم که نمی ریم از طرف حتی معذرت بخواهیم. به من چه می خواست یک کار کند که من ازش بدم نیاد
حالا اگر یک روز این قضیه برعکس بشد و ما تو سیبل یکی دیگر قرار بگیریم به همه شکایت می کنیم و پای اخلاق و جوانمردی و هزار تا چیز دیگر را وسط می کشیم. واقعاً دست بالای دست بسیار است

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, July 05, 2005

اذان

بعضی از صداها است که با تار وپود خاطره آدم عجین شده اند. مثل صدای اذان. بعد از مدتها یکبار دیگر صدای اذان را شنیدم .یاد غروبهای تهران، ظهرهای مشهد و افطارهای خانه دوباره برام زنده شد. اینجور موقع ها می خواهی همه چیز را بدی تا فقط و فقط برای یک لحظه به آن گذشته برگردی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, July 02, 2005

درخت مهربان

روزی روزگاری درخت سیب بزرگ و سرسبزی وجود داشت که پسرکی هر روز عاشقانه گرد آن می چرخید، از آن بالا می رفت، میوه اش را می خورد و زیر سایه اش می خوابید. او درخت را خیلی دوست می داشت، درخت هم او را دوست داشت و از بازی کردن با آن لذت می برد. زمان گذشت پسرک بزرگ تر شد حالا دیگر اطراف درخت بازی نمی کرد و درخت تنها بود و غصه می خورد. بالاخره یک روز پسر نزد درخت آمد. درخت خوشحال شد. گمان کرد پسر برای بازی با او آمده، اما پسر گفت: من دیگر بچه نیستم و اطراف درختان بازی نمی کنم الان دلم می خواهد با اسباب بازی هایم بازی کنم وبرای خریدن آن ها به پول احتیاج دارم. درخت گفت: متاسفانه من پولی ندارم اما تو می توانی همه سیب های مرا بچینی و بفروشی و اسباب بازی بخری. پسر که بسیار هیجان زده شده بود، همه سیب ها را چید و درخت را با خوشحالی ترک کرد اما پس از چیدن سیب ها تا مدتها بازنگشت ودرخت دوباره در غم خود فرو رفت. روزها از پس یکدیگر گذشتند تا اینکه یک روز پسر که حالا دیگر برای خود مردی شده بود، نزد درخت بازگشت. درخت از خوشحالی درپوست خود نمی گنجید. فکر کرد، که حتما این بار با او بازی خواهد کرد. اما مرد گفت که مجبور است برای اینکه سرپناهی برای خانواده اش فراهم آورد، کار کند و از درخت کمک خواست. درخت خانه ای نداشت که به او هدیه دهد. اما شاخه های خود را به او بخشید تا برای خود و خانواده اش خانه ای بسازد. تمام شاخه های درخت را برید و آن جا را ترک کرد درخت هم از دیدن دوباره او به وجد آمده بود اما این شادی دیری نپایید چون باز هم مدت ها گذشت اما از مرد خبری نشد. درخت دوباره تنها و غمگین شده بود. در یک روز گرم تابستان، آن مرد دیگر بار نزد درخت آمد و دل درخت از دیدن او روشن شد: بیا و با من بازی کن!م رد جواب داد من دیگر دارم پیر می شوم دلم می خواست قایقی داشته باشم و با سوار شدن بر آن کمی خود را سبک و آرام می کردم. می توانی قایقی به من بدهی؟ این بار درخت تنه خود را به او بخشید و آرزو کرد که خوش و خرم به قایقرانی بپردازد. به این ترتیب پیرمرد تنه درخت را هم برای ساختن قایق با خود برد و تا مدت ها پیدایش نشد سال ها گذشت و بالاخره یک روز مرد بازگشت درخت درحالی که قطره اشکی از چشمش فرو می افتاد به او گفت: من دیگر چیزی برای دادن به تو ندارم. تنها چیزی که برایم مانده ریشه های در حال خشکیدن من است پیرمرد پاسخ داد من دیگر چیز زیادی ازتو نمی خواهم فقط نیاز به جایی برای استراحت دارم بعد از گذشت این همه سال دیگر خسته شده ام و رمقی برایم باقی نمانده است.درخت در حالی که هم گریه می کرد و هم می خندید گفت: چه خوب! ریشه های کهن یک درخت بهترین جا برای استراحت است. بیا روی آنها بنشین واستراحت کن. آن مرد سمبلی از خود توست و درخت سمبلی از والدین تو!
مترجم: نیلوفر مومن خانی - ماهنامه موفقیت

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin