آقای دکتر؟؟؟
اينجا اگر پرفسور باشی وحتی رييس دانشکده فقط با اسم کوچيک صدا می شوی و همه لقبهای دکتری و پرفسوری حذف می شود هرچند موقع مکاتبات و ارتباط با خارج از دانشگاه عنوانت حتماً ذکر می شود. مثلاً استاد من نامه های خارجی را بدون عنوان پرفسور امضا نمی کند و از ماها هم می خواهد که موقع معرفی خودمان بگيم که با پرفسور.... کار می کنيم. . تو اين يکسالی که اينجا بودم به نظرم اين ايده کار کردن در محيط کار بدون اسم و لقب خيلی خوب بوده. آدم احساس راحتی می کند و بيخودی درگير لقب و عناوين دست و پاگير نمی شود. اينجوری ارتباط استاد با دانشجو هم خيلی بهتر می شود. حالا مقايسه کنيد با ايران. دانشجوی صفر کيلومتر که تازه آمده داخل دانشگاه به اسم آقای مهندس شناخته می شود. و دانشجوی صفر دکترا به اسم آقای دکتر. تو همون برخوردهای اول طرف را اينقدر باد می کنيم که اصلاً طرف ديگر خودش را هم نمی شناسد. حالا يک همچين آدمی که بيخودی باد شده خودش را يواش يواش از همه برتر می بيند و هيچی نشده می شود علامه دهر. حالا طرف مقابلش هم همين حس را دارد و خوب مسلم است که دو تا علامه هم حرف هم را قبول ندارند. و اين يک آغازی می شد برای دور شدن و قبول نداشتن هيچ کس
اين که گفتم يک چيز کلی نيست ولی خوب خيلی جاها ديده می شود. شايد بد نباشد بعضی چيزها را از اين غربيها ياد بگيريم
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بيد مجنون
امروز فيلم بيد مجنون را ديدم. فيلم جالبی بود مخصوصاً که بعضی جمله هاش تلنگری بود به ذهن .يک صحنه ای از فيلم که به نظرم خيلی جالب بود جايي بود که يوسف بعد از سالها خودش را تو آيينه می ديد. تفاوت بين آنچه در آينه می ديد و آنچه در اين مدت از خودش تصور داشت به خوبی تو اين صحنه نشان داده شده بود. به اين فکر می کردم که به هر حال هر کدام از ما تصوری از خودمان در ذهن خودمان داريم. که با تصويری که در بيرون می بينيم خيلی وقتها تفاوت دارد. مطمئناً اين تصوير درونی خيلی بهتر از تصوير خارجی است و دلگرم کننده. حالا تو اين صحنه فيلم تقابل اين دو صحنه " تصور با واقعيت" به خوبی تصوير شده بود.
يکی جمله ای هم تو يک قسمتی از فيلم گفته شد که برای من خيلی جالب بود " از وقتی که عادت کرده ام نبينم خيلی چيزها را دارم می بينم" .م
مطلب را به بالاترین بفرستید:
يک مصاحبه

عکس بالا را از صفحه روزنامه گرفتم. نمی شد اسکن کرد برای همين ايده زدم و عکس گرفتم. آن اولی که کاپشن سفيد دارد محمد رضا است و پشت سری هم من ديگر. ماجرا اين مصاحبه هم جالب بود. آن روزی که مسابقه شنا بود ما صبح رفتيم تماشا . طرفهای ظهر هم رفتيم آن ور درياچه آخر شنيده بوديم که کفش اسکيت می دهند برای اسکيت روی درياچه . من هم که چند وقتی بود دلم می خواست يکبار هم که شده اسکيت را امتحان کنم از اين فرصت استفاده کردم و رفتم روی درياچه. البته من هم چه موقعی و چه جايي را انتخاب کرده بودم برای اسکیت کردن. دمای منفی 26 درجه و آن هم روی درياچه که باد يخش بی نصيبت نمی ذاشت . به هر حال اسکيت را گرفتم . تا آمدم بپوشم ديدم دو تا خانم که يکيشان دوربين داشت آمدند به سمتم. حدس زده بودند که من بار اولم است آمدم اسکيت. گفتند مصاحبه می کنی ؟ من هم مثل آدمهایی که تا به حال مصاحبه نکرده اند تندی گفتم آره. گزارشگر چند تا سوال پرسيد . اول پرسيد کجاييم ؟ گفتم ايرانی. يک خورده جا خورد. بعد پرسيد که چند بار تا به حال اسکيت کرده ام و اينکه با هوای سرد چيکار می کنم و ورزشهای مورد علاقه ام چی است و از اين حرفها. بعدش که من شروع به اسکیت کردن کردم آن خانم عکاس هم از مان عکس گرفت. آن روز شنبه بود و قرار شد که تو روزنامه فردا چاپش کنند. (اينجا آخر هفته ها هم روزنامه چاپ می شود) من اول فکر می کردم يک دونه از اين ستونهای کوچيک را اختصاص می دهند ولی خوب وقتی روزنامه را ديدم تعجب کردم . يا از کمی مطلب بوده يا از مصاحبه خوب من که نصف صفحه را به گزارش اختصاص داده بودند. بعد از چاپ اين مقاله من ديگر تو دانشگاه معروف شدم. صبح دوشنبه سردرد عجيبی گرفته بودم رفتم پيش پرستار دانشگاه آمد اسمم را پرسيد تا از کامپيوترش يک چيزی را چک کند تا گفتم، گفت من تو را تو روزنامه ديدم. عصرش هم منشی دانشکده ايميل زد و گفت می خواهی روزنامه ات را برات بيارم. آخر وقت هم که همکارم تو دانشکده گفت من هم ديده امت. خوب ديگر خبرها به
ماريانه هم رسيد و آن هم نسخه روزنامه را گرفت و مطلب من را بريد و گذاشت توی برد! با اين حساب فکر کنم ديگر از اين به بعد لازم نيست موقع خريد کارت شناسايي نشون بدهم ديگر به حد کافی تابلو شده ام!! خوب اين هم خاطر ه ای از آدمی که تا به حال مصاحبه نکرده بود
مطلب را به بالاترین بفرستید:
اين روزها
اين موضوع کاريکاتورها هر روز دارد داغتر می شود و اين جور که معلوم است به آين زودی هم فراموش نخواهد شد. پريروز تو روزنامه
شرق آقای باقی يک سرمقاله ای نوشته بود که توش حرف جالبی زده بود. گفته بود که اين موضوع باعث شده يک سری بحثها هم پيش بيايد که مرز آزادی بيان با آزادی عقيده کجاست؟ و کجا می توان به بهانه آزادی بيان آزادی عقيده را زير پا گذاشت و کجا برعکس . بحث جالبی بود
امروز تو اخبار می خوندم که فنلاند هم به خيل کشورهای چاپ کننده اين کاريکاتورها پيوسته ولی خوب نه تو مجله يا روزنامه چاپی فقط تو يک سايت کم بيننده اينترنتی ولی خوب به خاطر همون هم
نخست وزير آمده بود معذرت خواهی. خيلی جالب است رفتار اين نخست وزير را با رفتار نخست وزير دانمارک مقايسه کنيد. اگر اين آقای نخست وزير دانمارک هم همون اول از اين سفرای اسلامی دلجويي می کرد اصلاً قضيه اينقدر بيخ پيدا نمی کرد. بعضی موقعها لازم است که يک خورده آدم منعطف باشد. من فکر کنم اگر اين آقا، نخست وزير فنلاند بود تا به حال دوباره روسها اينجا را اشغال کرده بودند وضميمه خاک خودشان کرده بودند. واقعاً سالهای جنگ سرد خيلی چيزها به فنلانديها ياد داده. داشتن هزار کيلومتر مرز با سرزمين اصلی ابرقدرت شرق و حفظ استقلال بدون اينکه از چتر حمايتی ناتو استفاده کنند کار بسيار بزرگی است که تنها با سياست معقول قابل انجام است
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شنا زمستانی

اين عکس را هفته پيش گرفتم. موقعی که دمای هوا منفی بيست درجه بود. اين يک مسابقه است که هر سال برگزار می شود و از همه فنلاند هم شرکت می کنند. تو گروههای سنی مختلف. کوچکترين شرکت کننده 6 سال داشت و پيرترين 66 سال. من که از بيرون آب نگاه می کردم داشتم يخ می زدم حالا حساب کنيد خودشان جه حالی داشته اند
مطلب را به بالاترین بفرستید: