Wednesday, July 04, 2007

يادم است وقتي بچه بودم همه خارج براي من يک كشور بود. بزرگتر که شدم فهميدم که خارج بيش از يک كشور است. بعدها که همه اش از غرب و تمدن اون مي شنيدم باز هم فکر مي كردم که غرب همش مثل هم است و همه چيز اون بد است. اين بار حتي بزرگ هم که شدم متوجه اين نشدم تا سه سال پيش که از ايران آمدم بيرون. تجربه زندگي خارج بهم نشان داد که حتي در داخل اون چيزي که ما به اسم غرب ميشناسيم کلي اختلاف است. فهميدم که حتي اينجا هم اروپایي ها که ما به عنوان مظهر غرب مي شناسيم خودشون از امريکا نالان هستند. فهميدم که بين شمال و مرکز اروپا کلي تفاوت فرهنگي است. ديدم که مساله قومي و يارکشي قومي حتي داخل اتحاديه هنوز يک چالش بزرگ است. ديدم همونجوري که ما غرب را به عنوان يک كشور و فرهنگ مي بينيم غربيها هم به کل مسلمانان به يک چشم نگاه مي كنند. اين ايده ممکن است در برخورد شخصي خودش را نشان ندهد ولي به سرعت دارد تبدیل به يک روح جمعي می شود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin